توي يك كوير دور
يك درختي خسته بود
يك درختي نا اميد
كه دلش شكسته بود
روي اون درخت پير
يك طناب پاره بود
اون طناب دار
يك عاشق بيچاره بود
شبي از شبهاي غم
كه هوا گرفته بود
رفتنش رو به كوير
به كسي نگفته بود
رفت و رفت تا كه رسيد
اون طناب دار و بست
به دلش گفت كه بايد
ديگه از دنيا گذشت
طناب دار و گرفت
دور گردنش گذاشت
چشماشو بست و ديگه
رو لبش خنده نداشت
اما پاره شد طناب
تا جوون غصه مون
بدونه كه حتي مرگ
نميشه چاره ي اون
چشمش افتاد به درخت
به طناب بوسه اي زد
طناب دارشو كشت
يك دفعه ناله اي زد
ناله زد از بي كسي
كه فقط يك چاره داشت
رنگ خود باوري و
روي خاطرش گذاشت
رفت و تا آخر عمر
دست به خودكشي نزد
به شبهاي بي كسيش
رنگ خود باوري زد
حالا اون تو اين زمون
ديگه دل شكسته نيست
بي كسيشو پس زده
فكر عمر رفته نيست
حالا اون تو اين زمون
ديگه دل شكسته نيست
بي كسيشو پس زده
فكر عمر رفته نيست
لينك ثابت
نوشته شده در
87/01/31ساعت 19:35 توسط آرام
|