تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت رفت
رفا از خیالم ،از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم،پیشم می مونه،ترانه عشق واسم می خونه
خیال می کردم یه هم زبونه ، نمی دونستم نا مهربونه
با اینکه رفته ، اما هنوزم از داغ عشقش دارم می سوزم
فکرو خیالش، همش باهامه،هرجا که می رم جلو چشامه
دلم می خواد تا دووم بیارم ، رو درد دوریش مرهم بزارم
اما نمی شه ، راهی ندارم،نمی تونم من طاقت بیارم
دوستان و عزیزان من معذرت می خوام که این شعر رو قرار می دم . این فقط به خاطر یه عزیزه که حالا فقط با لفظ دروغگوی بزرگ منو خطاب می کنه امید وارم که خوشش بیاد ...
یادت میآد تنها بودی
گمشده دریا بودی
قایق تو شکسته بود
تنت نحیف خسته بود
فانوس دریائیت شدم
عشق اهورائیت شدم
گذشتم از هر هوسی
تا تو به مقصد برسی
اما به جاش تو بد شدی از منو عشقم رد شدی
به من یه پشت پا زدی تهمت نا روا زدی
اون روزا که تو جنگلا گم شده بودی بی صدا
بین درختای بزرگ میون گله گله گرگ
گذشتم از جون خودم
طعمه دشمنات شدم
با تیکه پاره های من
روزای تو ساخته شدن
اما به جاش تو بد شدی از منو عشقم رد شدی
به من یه پشت پا زدی تهمت نا روا زدی
دستم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل دستگیر و محکوم کردند ولی کسی حتی دادگاه صالح هم از خودش سئوال نکرد که شاید گلی کاشته باشم ...
ارنست چگوارا
دوستان و همراهان عزیز من متشکرم از نظرات گرم و صمیمانه شما دوستان ولی یکی از دوستان من کمی کم لطفی در حق این حقیر کرد که سعی می کنم یک جوابیه برای ایشون قرار بدم نه اینکه چیزی به ایشون بگم و از ایشون خرده به دل گرفته باشم در صنعت تایپ در بعضی موارد اشکالات املایی پیش میاد ولی خواستم به ایشون بگم که منو عفو کنن...
وقتی که غزل تمام من را فهمید
ناپختگی کلام من را فهمید
آنقدر به زخمهای من خنجر زد
تا چاره التیام من را فهمید
آمد و در اولین نگاه گرمش
پرشور ترین سلام من را فهمید
از وسعت درد سوختم ، آب شدم
روزی که خیال خام من را فهمید
یک بغض ترک خورده و من چشم به راه
آمد غزل و تمام من را فهمید
آرش کمانگیر !
آخرین تیرت را
به سوی کدامین سرزمین نشانه گرفته ای ؟
قلب مرا مرز بندی نکن
بگذار
تا بی نهایت
عاشقت باشم
آی !
آرش کمانگیر ...
بوي خاك و نم كوچه ميگه هنوز ديوونتم
رعدو برق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز
دستاي كيو گرفتي زير بارو ن هاي پاييز
مي خوام اينجا با تو باشم زير بارونها دوباره
ولي افسوس نه تو هستي نه ديگه بارون مي باره
خزونم داره مي ره نموند برگي رو درختا
من هنوز منتظرم توي جاده تك و تنها
ديگه بارون نمي باره توي جاده پر برفه
به خداي آسمونها عشقت از يادم نرفته
مي خوام اينجا با تو باشم زير برف و باد و بارون
نيايي با خاطراتت سر مي ذارم به بيابون ...
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی خندان تورا کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
می توانی تو به من
زندگانی بخشی یا بگیری از من
آنچه را می بخشی...
سلام عزیزان من این دفه بجای قلم خودم یه شعر ناز از استادم قیصر امین پور قرار می دهم که هم حق استادی به گردن من دارن هم غم فراغش حال منو گرفت ...
بوی بهار می شنوم از صدای تو
نازکتر از گل است،گل گونه های تو
ای در طنین تو آهنگ قلب من
ای بوی گل نفس آشنای تو
ای صورت تو آیه و آیینه خدا
حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو
صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر
آورده ام که فرش کنم زیر پای تو
رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام
تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو
چیزی عزیز تر زتمام دلم نبود
ای پاره دلم،که بریزیم به پای تو
امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من
فردا عصای خستگی ام شانه های تو
در خاک هم دلم به هوای تو می تپد
چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو
همبازیان خواب تو خیل فرشتگان
آواز آسمانیشان لای لای تو
بگذار با تو عالم خود را عوض کنم
یک لحظه تو به جای من و من به جای تو
این حال و عالمی که تو داری برای من
دار و ندا رو جان و دل من برای تو
ای دل،به جان تو ! دل و جانم از آن توست
ای درد تو به جان من،ای من فدای تو !!!
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار به موسی شدنش می ارزد
گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم
صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد
امروز کودکی را دیدم سرگرم به جان دادن آدم برفی
او شال نداشت نه ولی دستش را آهسته آویخت بر گردن آدم برفی
او دکمه چشمان سیاهش را می دوخت بر پیراهن آدم برفی
صبح شد کودک برداشت آهسته سر از دامن آدم برفی
هی برف بر آفتاب می زد و می گفت برو دور شو دشمن آدم برفی ...
ولی نمی شود و باز هم باید خرابی و داغدار شدن را تحمل کرد ....
لحظه های عشق را تمدید کرد